ساحل دریا
خوش آمدید

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 1:48 ] [ ساحل دریا ]

همه مداد رنگی ها مشغول بودند

به جز مداد سفید

هیچ کس به اون کار نمیداد

همه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخوری

یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد

ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید

که کوچک و کوچک و کوچکتر شد

و صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی اون دیگه با هیچ رنگی پر نشد

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه

و بهمون میگه که همیشه بودن در فریاد نیست.

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 1:47 ] [ ساحل دریا ]
خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند

اسمت را از خاطره ها پاك كنند

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند

اگر مي خواهي من بشكنم

اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد

شايد عشق تو جاي ديگر

پيش كسي بهتر باشد

برو اما فرامــــــــــــــــــــــوشم نكــــــــــــــــــــــن

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 1:47 ] [ ساحل دریا ]

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 18:30 ] [ ساحل دریا ]
دست در دست عشق پابه پای ثانیه هاو......بسادگی تمام سادگی هایم

برای هم نفس شدن با بودنت همبازی خیال شدم.

دیدی انتهای قصه ی با تو بودنم چه شد؟؟!!

دلم دل به غصه سپرد و چشمانم عاشق انتظار گشت.

تو که بلدنبودی دوست بداری چرا هم بازی دلم شدی؟؟؟!!!

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 16:5 ] [ ساحل دریا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 16:3 ] [ ساحل دریا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 16:2 ] [ ساحل دریا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 16:0 ] [ ساحل دریا ]
 

مردي درخواب خودبه اعماق آسمانهاميرود.درآنجاچندين فرشته راميبيندكه درحال خواندن

چندين نامه هستند.جلوميرودوبه آنهاميگويد:سلام.ميتونم بپرسم شماچه ميكنيد؟فرشته اي

ميگويد:سلام.مادراينجاآرزوهاي انسان هاراميخوانيم.

مردي كمي جلوترميرودوبازچندفرشته راميبيندوميگويد:شماچه ميكنيد؟فرشته

ميگويد:مادراينجاآرزوهاي برآورده شده ي انسانهاراهمراه بانامه هايشان به دنياميفرستيم.

مردجلوترميرودوبازيك فرشته راميبيندكه بيكاردرروي ابري نشسته .مردميگويد:شماچه

ميكنيد:فرشته ميگويدمن دراينجامنتظرپاسخ وشكرانسانهابراي برآورده شدن آرزوهايشان

هستم.ولي هيچكس پاسخي نميدهد...........

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 15:59 ] [ ساحل دریا ]

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 15:57 ] [ ساحل دریا ]
حوصله ات که سر می رود ...


با دلـــــــــــــم بازی نکن !


من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام!!!
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 15:53 ] [ ساحل دریا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 15:53 ] [ ساحل دریا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 15:52 ] [ ساحل دریا ]

برگ های زرد وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند

 

و تو درست زمانی از خاطره من می روی که  فکر می کنی

 

                             جاودانه شده ای  !!!!!!!!!!!!

 

فاصله ی میان عشق و نفرت در دلم  فقط یک نفس است

 

نفسی ساده که وقتی دلم را می سوزانی  از سر اه می کشم  ...........

 

یا وقتی به شدت دلتنگ توام  فرو می دهمش    تا بغضم نشکند و ابروی دلم نریزد

 

خوب من هرگز مغزور نشو    .................

 

وقتی با غرور کنارم می ایستی  به تو افتخار می کنم

 

اما وقتی  با غرور از کنارم  می گذری  

 

سنگ فرش های فاصله را می شمارم  که میان  ما مدام بیشتر و بیشتر می شود

 

و تو می روی و من خیره به قدم های مطمئن  تو به این فکر می کنم

 

که ایا وقتی باز می گردی هنوزم  درهای دلم به روی تو باز خواهد بود یا نه ؟

 

کاش عاشق ماندن هم به اندازه ی عاشق شدن اسان بود

 

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:38 ] [ ساحل دریا ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ برای دلتنگی ها . . . .